نرم افزار های مورد نیاز

تبلیغات متنی


بیوگرافی و عکسهای نیکی نصیریان بازیگر و همسرش

نیکی نصیریان از بازیگر جوان و خوش آتیه در ایران است. بازیگری با استعداد که در نقش هایش بسیار خوش درخشید است.

نیکی نصیریان

بیوگرافی نیکی نصیریان

نیکی نصیریان متولد بیستم مرداد ماه سال ۱۳۸۲ در تهران است. نیکی نصیریان برای اولین بار توسط رضا عطاران برای سریال “بزنگاه” به دنیای بازیگری معرفی شد. بازیگر خردسالی که در همان سریال نشان داد یک بازیگر با استعداد متولد شده است. نصیریان در کودکی فیلمها و سریالهای زیادی بازی کرد تا حالا در اوایل نوجوانی هم یکی از بازیگران مطرح سینما و تلویزیون باشد.

نیکی نصیریان

همسر نیکی نصیریان

نیکی نصیریان به سن ازدواج نرسیده و مجرد میباشد.

از آثار نیکی نصیریان

«سریال بانوی عمارت» سریال جدیدی که نیکی نصیریان در آن نقش دارد. این سریال عاشقانه ای را در مقطعی از تاریخ قاجار روایت می کند در شهرهای تهران، کاشان و قزوین تصویربرداری می شود.

نیکی نصیریان

عکسهای نیکی نصیریان

نیکی نصیریان

نیکی نصیریان

نیکی نصیریان

نیکی نصیریان

نیکی نصیریان

نیکی نصیریان

نیکی نصیریان

نیکی نصیریان

نیکی نصیریان

مصاحبه نیکی نصیریان

نیکی خانم شما از کجا بازیگری را شروع کردی؟
دختر عموی مامانم من را معرفی کرد و من هم رفتم دو تا امتحان دادم و بعد هم انتخابم کردند.

چه آزمایش دادی؟
یک قسمتی که گریه داشت.

بازیگری را دوست داری؟
بله دوست دارم.

چرا؟
دوست دارم دیگر! چهار سالم بود. نمی دانستم بازیگری چیست. ولی خوشم آمد.

– بازیگری سخت است؟
کمی.

چه چیزش سخت است؟
جایی که می گویند گریه کن. آن جایش سخت است که همه اش می گویند، این طرف را نگاه کن.

– بازیگری از بچگی برای تو آرزو بوده؟

نه من فکر نمی کردم. چون چهار سالم بود دیگر! نمی دانستم بازیگری چی است!

خندیدن سخت تر است یا گریه کردن؟
جاهایی که به من می گویند گریه کن، برایم سخت است که گریه کنم، می خندم.

خب اگر مجبور باشی چی؟
اگر من الآن یک لطیفه بگویم شما می خندید، مگر نه! وقتی هم که به من می گویند گریه کن نمی توانم. بعد، می خندم دیگر.

سرکار آخرت چه طور گریه کردی؟
آنجا گریه ام را در می آوردند! بعد هم گفتند برایم قطره اشک آور می ریزند. بعد هم هیچ چیز؛ دیگر تمام شد!

اولین باری که روبه روی دوربین قرار گرفتی تا بازی کنی، می ترسیدی؟
نه من اصلاً هم نترسیدم. گریه هم نکردم.

– گفتگوها را چه طور حفظ می کنی؟

برایم می خواندند و من هم حفظ می کردم.

آن وقت زود حفظ می شدی؟
بعضی هایش را آره. ولی بعضی هایش را هم می گفتم سخت است یکی دیگرش را بگویید. آنها هم می گفتند باید بگویی، من هم سعی می کردم بگویم دیگر!

نیکی جان کارگردان ها دعوایت نمی کنند؟
یک بار چرا. یکی از آنها دعوایم کرد.

چرا دعوایت کرد؟
چون هندوانه خوردم. بعد آقای کارگردان گفت که آن هندوانه های صحنه بوده. ولی بعد دوباره با هم خوب شدیم.

خب برای اولین بار که مقابل بازیگران دیگر قرار گرفتی چه حسی داشتی؟
من همه شان را دوست داشتم. آنها هم مرا دوست داشتند و با من مهربان بودند.

– دستمزدهایت را چه کار می کنی؟ خودت نگه میداری یا می دهی به مامان و بابا؟

من پول هایم را می دهم به مامانم که برایم بگذارد بانک، بعد با بقیه اش هم برایم اسباب بازی بخرد. یک کمی را هم میگذارم در کشو پیش لوازم شخصی ام.
فکر می کنی با توجه به زحمتی که برای کارت می کشی آن مقدار پول برایت کافی است؟
موقعی که پولم را می گیرم خوب می شمارم فکر می کنم که کم است. پس دوست دارم بیشتر باشد دیگر! (می خندد)

در مورد چهره پردازی ها (گریم هایت) در فیلم و سریال هایی که بازی کردی بگو و اینکه اصلا چقدر گریم شدن را دوست داری؟

من یک روزی افتادم زمین. بعد صورتم قرمز شد. بعد فون زدند، گفتند خوب می شود. ولی من دوست داشتم گریم بشوم.

خب چرا دوست داشتی؟
دوست دارم دیگر، بازیگران گریم می کنند، من هم دوست دارم چیزی بزنند به صورتم!

– نیکی جان تو تلویزیون نگاه می کنی!

آره. نگاه می کنم. موقعی که تلویزیون هیچ چیز ندارد، یعنی برنامه کودک ندارد، یک نوار بزرگ از فیلم های خودم دارم. بعد آن را می گذارم و می بینم.

خب آن وقت سعی می کنی مثل بازیگری های قوی تر بازی کنی یا مثل خودت؟
خوب چون آنها از من بیشتر بازی کرده اند یک کم مثل آنها بازی می کنم، ولی همه اش را مثل آنها بازی نمی کنم.

نیکی دوست داری بزرگ هم شدی بازیگری شغلت باشد و همین کار را ادامه بدهی؟
بله دوست دارم. البته دوست دارم دکتر هم بشوم.

دکتر چی؟
دندان! بعد می خواهم فروشنده هم بشوم.

فروشنده چی؟
لباس (نیکی در حال نقاشی کشیدن است و به سوال های ما هم جواب می دهد).

نیکی وقتی دوست هایت در مهد کودک تو را در تلویزیون دیدند، چی به تو گفتند؟
هیچی می آمدند یک جوری؛ این طوری (با تعجب) نگاه می کردند. بعد هم هیچ چیز دیگر. آنها نگاه می کردند من هم میرفتم پیششان.

– تو با آنها مهربانی؟

آره، آنها با من قهر می کنند!

خب چرا قهر می کنند؟
قهر می کنند دیگر! اسباب بازی هایشان را نمی دهند به من. من هم می گویم پس با خودم اسباب بازی می برم.

داداشت وقتی تو را در تلویزیون دید چی گفت؟
داداشم گفت خب نیکی است دیگر!

الان که در خیابان راه می روی، اگر مردم تو را بشناسند چه کار می کنی؟
هیچی من خوشحال می شوم. آنها مرا به هم نشان می دهند.

از تو امضا هم می گیرند؟ اصلا بلدی امضا کنی؟
آره بلدم! آهان راستی می خواهم معلم هم بشوم.

 

 

 

مشخصات

دانـــــلود

برچسب ها

مطالب پیشنهادی ما

دیدگاه های شما

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آخرین دیدگاه‌ها

    دسته‌ها